| تبليغات سايت | |
| | |
| آخرین ارسالات سایت |
| |
| |||||||||
| اهدای عضو ، اهدای زندگی تالار حمایت از اهدای عضو پس از مرگ مغزی و مرگ طبیعی |
![]() |
| | ارسال موضوع جدید | LinkBack | ابزارهای موضوع | نحوه نمایش |
| | #51 (permalink) | |||||||||
| موقوف تاریخ عضویت: Jun 2007 محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,967
سپاسگزاری ها: 14,658 در 4,705 پست 16,508 بار سپاسگزاری شده است درجه: 51 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 631 / 1262 قدرت محبوبیت: 0 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | مرگ و زندگي - نوشته : هادي عبدالمالكي ( ارسالی برای جشنواره نفس ) : هرم گرم و سوزان هوا که از روي آسفالت داغ کوچه به هوا برمي خواست و شلاق وار به صورتم مي خورد نفس کشيدن را برايم سخت و دشوار مي کرد . هر چه تلاش مي کردم که پا به پاي مادر بروم نمي توانستم ، آخر مادرم راه نمي رفت ، مي دويد . شايد هم راه مي رفت اما آنقدر تند و سريع و با گامهاي بلند که من با آن جثه کوچک هر چقدر هم که سرعتم را زياد مي کردم باز هم به پاي مادرم نمي رسيدم . با خود فکر مي کردم چرا اينقدر عجله ، مگر مادرم هميشه نمي گفت از ديدن زناني که توي کوچه و خيابان چنان رفتار مي کنند که توجه همه مردان نامحرم را به خودشان جلب مي کنند بي اندازه بيزار است ، اما حالا ، تقريبا ً همه مردمي که از کنارشان رد مي شويم با تعجب و البته کنجکاوانه ما را برانداز مي کردند . نمي دانم چرا بعد از آنکه مادرم به خانه همسايه مان رفت و تلفن را جواب داد ، همه چيزش با آن مادري که هميشه مي ديدم فرق کرد . از زماني که به همراه پدر براي سکونت دائمي از شهرستان به تهران آمده بوديم کمتر از خانه بيرون مي رفتيم چون کسي را نداشتيم که به ديدارش برويم ، فقط گاهي جمعه ها آنهم با پدر چرخي در شهر مي زديم . پدر هميشه مي گفت : بايد يکبار ببرمتان پارک شهر را ببينيد شايد هم رفتيم و يه نمايش سياه بازي ديديم . آخر خانواده ما اولين خانواده اي بود که از روستاي بيست خانواري نورآقا براي هميشه به تهران آمده بود . ولي هروقت هم مي رفتيم مادرم به آهستگي و باوقار راه مي رفت به شدت هم مراقب من بود که در شلوغي و ازدحام گم نشوم يا اتفاقي برايم نيفتد . هميشه مي گفت : اگر در اين شهر بي سر و ته اتفاقي براي هر کدام از ما بيفتد جز خدا كسي را نداريم که بدادمان برسد ، جمله " غريب و بي کس مانده ايم " ورد زبانش شده بود . تمام اميد و دلگرمي اش براي تحمل تنهائي و غربت در تهران وجود پر صلابت پدرم بود و گرماي محبتي که او در خانه ايجاد مي کرد . گاهي که در اين افکار غرق مي شدم يا در اثر خستگي سرعتم کم مي شد و باعث مي شدم که مادرم هم سرعتش را کم کند ، برمي گشت با غضبي آميخته به استيصال ، غم و اندوه ، ياس و نااميدي ، سرشار از التماس نگاهي به من مي کرد و بلادرنگ براي جبران کندي سرعتش که من باعثش بودم دستم را بشدت مي کشيد و من را به دويدن بيشتر وامي داشت . هيچ وقت مادرم را تا اين حد غمگين نديده بودم . يکبار که توانستم پابه پايش چند گام بردارم نگاهم ناخودآگاه به چهره اش افتاد ، بدنم يخ کرد ، احساس کردم قالب تهي کرده ام ، لرزشي از غصه در تنم افتاد . گريه بي صدا و اشکهاي مادرم که پهناي صورتش را خيس کرده بود ، به يکباره مرا از پاي در آورد . بغض راه گلويم را گرفته بود ، خواستم فقط بگويم : مامان ... گريه امانم نداد . مادرم مثل آدمهائي که فراموشي دارند و ناگهان چيزي يادشان مي آيد ، ميخکوب شد ، ايستاد و مرا نگاه کرد ، معلوم بود که نمي خواهد آنجا وسط پياده رو ميان آنهمه جمعيت که تازه متوجه نگاههايشان شده بود گريه کند .... اما سعيش بي نتيجه بود ... ديدن گريه هاي من و آن غوغاي ناشناس درونش سد مقابل اشکهايش را شکست و ... دوباره راه رفتن که نه دويدن مادر بود و دويدن من بدنبال او اما اينبار گريه مادر ديگر بي صدا نبود و من ناشکيب از همه آنچه نمي دانستم و مي دانستم چيزي است که آشوب و غوغا به دل مهربان مادرم انداخته ... نيم ساعت بود که از خانه خارج شده بوديم ، از چند خيابان و کوچه گذشته بوديم و حالا وارد خياباني شده بوديم که يک سويش پر بود از درختان بلند و تنومندي که در حصار نرده هاي سبزي احاطه شده بودند و ديگر سويش سالن نمايشي بود با عکسهاي بامزه اي از آدمهائي با لباسهاي رنگارنگ و يک نفر در ميانشان با صورتي سياه ... از شدت گريه نفسم به شماره افتاده بود ، هق هق کنان دنبال مادرم که حالا هرلحظه از سرعتش کاسته مي شد و گامهايش با ترديد به پيش مي رفت مي دويدم . ديگر نمي دانستم مادرم گريه مي کند ، دعا مي کند ، ناله مي کند يا با کسي حرف ميزند ، نمي دانستم چه مي کند ولي مي ديدم که از سر آشفتگي و استيصال مانند کودکي که در انبوه جمعيت غريب شهري بزرگ و ناشناس گم شده باشد بي هدف همه سو را نگاه مي کند و هيچ جا را نمي بيند . ناگهان حضور آدمهاي زيادي در ورودي يک کوچه باريک ، که هر کدامشان يک جورائي شبيه مادرم بودند نظرم را متوجه خود کرد . مادرم هم با ديدن آن صحنه ، آشفتگي و پريشانيش دو صد چندان شد . وارد کوچه شديم . چقدر آمبولانس ... آنهم چقدر قشنگ از روي آرم دايره اي شان فهميدم از همان ماشينهاي خيلي باکلاس و گرانقيمت هستند ، اسمشان يادم رفته بود نمي خواستم تواين اوضاع و احوال که حال مادرم اصلا ً خوب نبود اسم آن ماشينها را ازش بپرسم ... از ميان جمعيت راهمان را باز مي کرديم و جلو مي رفتيم ... تا آن لحظه از پريشاني و غصه مادرم گريه مي کردم و بغض کرده بودم ، اما حالا با ديدن آن آدمهاي آشفته حال ، که گاه گريان و شيون کنان بر سر و روي خود مي زدند ، ترس را هم در وجود خود احساس مي کردم . در همين افکار بودم که مردي گريان و سراسيمه از ميان انبوه جمعيت بطرف مادرم آمد . تا چشم مادرم به آن مرد که تازه او را شناخته بودم افتاد ، دست مرا که تا آن لحظه آنچنان محکم که گوئي گوهري گرانبها را حفاظت مي کند در دستش گرفته بود ، رها کرد و مانند زماني که مادر بزرگم بعد از سالها بيماري و خانه نشيني در يک غروب غم انگيز بقول خودش رفت تا دوباره پدربزگ را ببيند ، شيون کنان بر سر و روي خود ميزد ، شروع کرد به زجه و ناله زدن بر سر و صورت خود ميزد و پدرم را صدا مي کرد ... آقاي حميدي دوست و همکار پدرم در کارخانه با ديدن شيون و زاري مادرم بي اختيار شروع کرد به گريه و آهسته دست نوازش به سر من مي کشيد . نمي دانم چرا با ديدن اين صحنه ياد تعزيه وداع امام حسين (ع) و نوازش کردن دختر سه ساله اش حضرت رقيه افتادم و سايه يتيمي را بر سر خود احساس کردم ... من تازه فهميده بودم كه چه بر سر من و مادرم آمده . آسمان پيش چشمم تيره و تار شد ... همه جا ابري و نمناك شد اتشي سوزان در درونم شعله ور شد ... بي اختيار زار ميزدم و اشك مي ريختم . مادرم هم بي تاب تر از من بود . ديگر نگران نگاههاي اطرافيانش نبود . مراقب حفظ وقار و متنانتش نبود . ميان آن كوچه باريك خاك بر سر مي ريخت و ناله مي زد . ساعتي گذشت ... با مادرم رفتيم تا جنازه پدرم را تحويل بگيريم . برگه اي به دست مادرم دادند . مادرم برگه را خواند ... لبخندي بر لبانش نشست ... سر به آسمان برآورد و زير لب چيزي گفت ... من نفهميدم . مادرم برگه را امضاء كرد . با غم و اندوه بسيار برگشتيم ... اما اينبار آرام ... سنگين و باقار ... نگاه هاي مادرم در راه بازگشت باز هم همه جا مي چرخيد ... اما اينبار همه جا را مي ديد و ديگر نگاهش بي هدف نبود ... گوئي هر لحظه منتظر ديدن آشنائي هست ... گريه مي كرد ولي لبخندي به لب داشت . پدر را به خاك سپرديم من بودم و مادر ... روز سوم من بودم و مادر ... روز هفتم من بودم و مادر ... روز چهلم در كنار مزار من بودم و مادر و يك غريبه آشنا ... زني هم سن و سال پدرم با بچه اي هم سن و سال من ... و بوي پدر ... سالهاست ما بر مزار پدر ميرويم ... با كسي كه بوي پدر را ميدهد | |||||||||
| | |
| کاربر زیر از Paradise بابت این پست سپاسگزاری کرده است |
| | #52 (permalink) | |||||||||
| موقوف تاریخ عضویت: Jun 2007 محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,967
سپاسگزاری ها: 14,658 در 4,705 پست 16,508 بار سپاسگزاری شده است درجه: 51 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 631 / 1262 قدرت محبوبیت: 0 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | نقطه تلاقي - نوشته : مرجان شجاعي ( ارسالی برای جشنواره نفس ) : براي آخرين بار دستهايم را به سوي تو دراز مي كنم، ولي حسرت لمس دستهايت به دل انگشتانم مي ماند، گويي قرار نيست نقطه تقاطعي داشته باشيم، مثل دو خط موازي. افسوس و صد افسوس از بازي روزگار. باز حسرت پيروز شد و آرزو ناكام ماند. آرزوي زندگي دوباره براي تو و گرمي بخشيدن به دستهاي تو. ولي من همچنان اميدوارانه در جستجوي نقطه تلاقي با تو هستم، شايد روزنه هاي اميد پيوند دهنده اين دو خط بي انتها باشند. اميد، اميد، اميد ، چه واژه زيبايي. من منتظر و نگران براي پيوندي دوباره با تو و اين بار نه به عنوان دو خط موازي و بي تقاطع، بلکه به دنبال نقط اي مشترک براي پيوستن، و اين نقطه چيزي نيست جز، بخششِ انساني والا از برايِ تو و گيرندة اين بخشش تمامِ وجود تو. اکنون دستي بخشنده از جانب باري تعالي، به تابيدن روزنه هاي اميد کمک خواهد کرد. اين روز، روزي است که آرزو پيروز و حسرت ناکام خواهد ماند. حال بعد از اين بخشش، زندگي چون امواجِ دريايي خروشان در حرکت است و تو سوار بر امواج پر تلاطم زندگي، چون هميشه به پيش خواهي رفت ، اميدوار و پيروز. من به پاس اين زندگي دوباره و به شکرانه تولدي ديگر براي تو، بار ديگر رو به آسمان خواهم کرد، با چشماني درخشنده و با دلي پر زِ احساس، دستهايم را تا کهکشانها بالا خواهم برد و براي اين پيوند دوباره و رسيدن به تو، از خداي منّان طلب شکر خواهم نمود و براي قلبِ با وسعتِ دريايي تو اي بخشنده، که پيوند دهنده دو خط موازي هستي، دعا خواهم نمود از دل و جان. تقديم به همه آنهايي که بخشنده اند. | |||||||||
| | |
| کاربر زیر از Paradise بابت این پست سپاسگزاری کرده است |
| | #53 (permalink) | |||||||||
| موقوف تاریخ عضویت: Jun 2007 محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,967
سپاسگزاری ها: 14,658 در 4,705 پست 16,508 بار سپاسگزاری شده است درجه: 51 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 631 / 1262 قدرت محبوبیت: 0 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | تپش - نوشته : سميه کشوري ( ارسالی برای جشنواره نفس ) : روي صندلي بيمارستان نشست. پاهايش را از هم فاصله داد. آرنجش را روي زانوهايش گذاشت. سرش را پايين انداخت. با دست چپ سيگار مي کشيد.با دست راست فندک را خاموش و روشن مي کرد و با خود مي گفت: چرا بين اين همه دختر من؟ اين کارت اهدا تو کيفش چيکار مي کنه؟ کي و چرا اين کار رو کرد؟ من کجا بودم؟ چرا بهم نگفته بود؟ محکم به پيشاني اش زد: چون هيچ وقت نبودم. حالا چيکار مي کني مرد؟ با اطمينان به سمت اتاق دکتر رفت. زمزمه کرد: تا بود نبودم حالا که نيست بگذار با تپش قلبش زندگي کنم. | |||||||||
| | |
| کاربر زیر از Paradise بابت این پست سپاسگزاری کرده است |
| | #54 (permalink) | |||||||||
| موقوف تاریخ عضویت: Jun 2007 محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,967
سپاسگزاری ها: 14,658 در 4,705 پست 16,508 بار سپاسگزاری شده است درجه: 51 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه: 631 / 1262 قدرت محبوبیت: 0 ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | دریچه نور - نوشته : فائزه رستگاري ( ارسالی برای جشنواره نفس ) : بنام خداي ايثار روزاي اول تموم فکر و ذکرم عضو شدن تو سايت بود. راستش اصلا به کاري که مي خواستمم انجام بدم فکر نمي کردم . براي بار سوم والبته يواشکي رفتم و ثبت نام کردم. دکمه ارسال فرم رو که زدم تازه فهميدم چي کار کردم تمام بدنم سرد شده بود فکر مي کردم انگار يکي منو داره به سمت مرگ راهنماييي مي کنه. شب که شد موقع خواب مي ترسيدم بخوابم مي ترسيدم صبحي در کار نباشه مي ترسيدم اخرين شب زندگيم باشه. داشتم فکر مي کردم که زندگيم چقدر بي ثمر بوده و نتونستم توي طول زندگيم کاري بکنم که بهش افتخار کنم همون موقع ها بود که خوابم برد. تا خود صبح يه سره خوابيدم. صبح با صداي بابام از خواب بيدار شدم . انگار هنوز زنده بودم انگار هنوز کسي قلبم رو از تو سينم در نياورده بود. اون روز يکي از نوراني ترين روزاي عمرم بود . يه روز دو روز يه هفته گذشت جرات نمي کردم به مامان و بابام بگم چي کار کردم اونا اصلا با اين کار موافق نبودن تازه من خودمم هنوز با اين مساله کنار نيومده بودم. با لخره دست به کار شدم شروع کردم به تحقيق کردن در باره ي اهداي عضو.. توضيحات سايت اهدا رو خوندم . تازه اون موقع بود که فهميدم چه اعضايي قابل اهدا هستند و در چه صورتي مي شه اونا رو اهدا کرد . با ديدن اون مطالب ترسم کمتر نشد که بيشتر هم شد. حالا ديگه از قرنيه چشمام و دريچه قلبم هم مي ترسيدم . وقتي فکر مي کردم که با خودم چي کار کردم تمام بدنم شروع به لرزيدن مي کرد هر بار که مي خوابيدم و بيدار مي شدم گمان مي کردم الانه که فلس فلس بدنم رو از هم جدا کنن و بين مردم تقسيمش کنن. روزا مي گذشت و من فقط به مراسم ختم خودم فکر مي کردم و براي مرگي که معلوم نبود کي قراره اتفاق بيفته و اصلا معلوم نيست چه طور اتفاق بيفته گريه مي کردم اطرافيانم پدر و مادرم خواهر و برادر هامو تصور مي کردم که دارن براي من عزا داري ميکنن و بعد دوباره گريه مي کردم . از همه سخت تر اين بود که مجبور بودم همه چي رو توي خودم بريزم و به کسي حرفي نزنم پيش خودم مي گفتم شايد اگه براي من اتفاقي بيفته به اغما برم بتونم دوباره به هوش بيام ولي کسي متوجه اين موضوع نباشه و و اعضاي بدنم رو بردارن.. اصلا چند بار به فکر افتادم که برم و ثبت نامم رو کنسل يا متوقف کنم. روزي 1000 بار خودم رو مي کشتم و زنده مي کردم اصلا انگار واقعا روزهاي پايان عمرم رو سپري مي کردم حالم خيلي بد بود انگار ديگه رنگ به روم نمونده بود که اتفاقي پاي درد و دل يه دختر خانمي توي پارک نزديک خونمون نشستم اونم مثل من حال خوشي نداشت گويي اونم داشت از يه چيزي فرار مي کرد حال اونم درست مثل حال من بود احساس مي کردم من مي تونم حالشو بفهمم خلاصه خودم رو راضي کردم و ازش پرسيدم . اونم گفت ديگه نمي تونه خونه رو با اون وضعيت تحمل کنه اول فکر کردم از خونه فرار کرده .اما مي گفت ديگه نمي تونه شاهد عذاب کشيدن پدرش باشه مي گفت حاضره بميره اما پدرش مثل سابق بشه. پرسيدم مشکل پدرش چيه؟ جواب داد: دو سال پيش وقتي پدرش سر کار بوده طي يه حادثه قرنيه اش اسيب مي بينه اول متوجه اسيب ديدگي نمي شن اما يه مدت که مي گذره بينايي پدرش به مشکل بر مي مي خوره اول عينک با شماره کم و بعد هر روز بالا رفتن شماره عينک باعث مي شه کم کم بينايشو از دست بده. با هزار زحمت عملش مي کنن اما چشم اسيب ديده که خوب نمي شه چشم سالم هم به مشکل بر مي خوره. حالا اونا تو ليست انتظار پيوند هستند اما................. پرسيدم مشکل مالي داريد؟ گفت :حتي اگه مشکل مالي هم نداشتيم قرنيه اي براي پيوند وجود نداشت. چون هيچ کس حاضر نيست جسد عزيزانش رو قطعه قطعه کنه و تازه در صورت وجود داوطلب اون قدر ليست انتظار پر هست که جا به ما نرسه . ساعتش رو نگاه کرد اشکاش رو پاک کرد خدا حافظي کرد و رفت . حالا نوبت گريه کردن من و امثال من بود مايي که با خود خواهي تموم حتي از جسد خودمون هم نمي گذشتيم به هر حال که من مي مردم جسدم به چه دردي مي خورد. پدر اون دختر بي چاره توي جووني داشت نابينا مي شد در حالي که روزي هزاران هزار نفر رو زير خاک دفن مي کنن در صورتي که قرنيه چشماشون سالم و قابل پيوند بود. از خودم بدم اومد يه تکوني خوردم تا چند روز بهش فکر مي کردم کسايي که توي يه حادثه اتش سوزي مي سوختن اما زنده مي موندن و يه عمر مجبور بودن خودشون رو از همه پنهان کنن. کسايي که مشکل بينايي داشتن و ديگه نمي تونستن زيبايي هاي اطرافشون رو ببينن حتي عزيزاشون رو. کسايي که نياز به پيوند مغز استخوان داشتن يا حتي نوزاد هاي بي گناهي که مادر زادي دريچه قلبشون نورمال نبود. همه به يه طرف کسايي که به ظاهر از همه سالم تر بودن و در خفا از داخل اب مي شدن و ذره ذره مي سوختن يا بهتره بگم اونايي که مشکل قلب و کليه دارن اونا هر روز که مي گذره به مرگ نزديک تر مي شن در حالي که مايحتاج زنده بودنشون هر روز زير خاک خوراک موريانه ها مي شه . بعد به اين نتيجه رسيدم که علم پزشکي اون قدر پيشرفت کرده که وقتي درصد زنده موندن و به هوش اومدن بالا باشه کسي رو به زور وارد اون دنيا نکنه. اين اسمش ايثار نيست چون من از خودم چيزي ندارم که بخوام با دستاي خودم به کسي ببخشم اما اون که اون بالا نشسته و اين راه رو جلوي پاي من قرار داده حتما منظوري داشته. اون به من يه سري امانت بخشيده که هر وقت زمانش برسه ازم پس مي گيره . حالا خيالم راحته که بعد از مرگم دست خالي نيستم درسته اونا يه روزي مال من بودن يه عضوي از وجودم بودن اما قرار نيست تا ابد مال من بمونن . اينم يکي از امتحان هاي زندگي من بود که نا خواسته پا به اون گذاشتم اما دلم مي خواد که سربلند با پس دادن امانت هاي الهي ازش بيرون بيام . الان چند سالي از زمان ثبت نامم مي گذره و من کارت اهداي عضوم رو در يافت کردم اونو هميشه توي کيفم مي زارم تا وقتي نوبت من هم رسيد يکي باشه که بتونه ازش استفاده کنه . بعد ها از فکر هايي که مي کردم شرمنده مي شدم ولي لااقل يه چيزي برام روشن شد و اونم اين بود که روزي که ما ادم ها پا به اين دنيا مي گذاريم توي صف مرگ مي ايستيم. نوبت بعضي هامون شده و بعضي ها هنوز فرصت دارن نمي گم خدا کنه زود تر نوبت من برسه چون دوست ندارم اعضامو با سر شکستگي تحويل نفر بعد بدم اما مي گم خدا کنه وقتي نوبت من شد که اول صف بايستم طوري به اون طرف قدم بگذارم که بتونم به افراد بيشتري کمک کنم البته اينم بگم که منتظر اون روزي هم مي مونم که خدا منو و امثال من رو توي صف ايثار گر هاي درجه پايينش قرار بده . بالخره منم يه بخشش کوچيک تو زندگيم کردم که بتونم بهش افتخار کنم. پايان .............................. | |||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
font, فرا, کی, کنار, که, کمک, کج, کرد, پيوند, پی, پیوند, پیدا, پیش, پول, پدر, پسر, یک, یکی, یا, قبل, نی, نیاز, چند, چه, نام, هفته, هیچ, هم, همه, ها, های, هر, می, من, مهر, ما, مادر, مدرس, مرگ, مرتبط, مرد, مغزي, مغزی, آور, آورد, آن, آنها, آمد, ای, این, ال, اند, اهداي, اما, از, اش, اعضا, بی, بو, بود, بچه, به, با, بخش, بر, برا, برای, بزرگ, بعد, تی, تیم, تو, تهران, تم, تا, تر, خود, خوش, خدا, دی, دو, دوم, دوست, ده, دهد, دانش, داد, دار, داستان, داشت, در, رو, روز, را, زن, زندگی, زد, سی, سوم, سه, سال, ساخت, ستاد, سر, شو, شب, شد, شعر, عضو ![]() |
| ابزارهای موضوع | |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| محمد خاكپور : ميخواهم نفـر اول باشم*نه دستيار پيرواني ميشوم، نه مايليكهن | احسان | بایگانی بخش فوتبال | 1 | 2009/06/24 02:51 PM |
| (مصاحبه) رقابت سوني اريكسون و نوكيا در ايران | atpc | پایگاه خبری تلفن همراه | 0 | 2008/12/02 02:56 PM |
| گفتگو با شقايق فراهاني و پدر ايشان بهزاد فراهانی | p@risa | انجمن سینمای ایران | 0 | 2008/11/29 12:48 PM |
| ايران با آمار جهاني اهداي عضو فاصله دارد | Paradise | اهدای عضو ، اهدای زندگی | 0 | 2008/11/29 12:43 AM |
| LinkBack |
LinkBack URL |
About LinkBacks |